مارو در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
رمان وارث، داستان جولز و همسرش کمدِن را روایت میکند؛ زوجی که زندگی آرامی دور از خانوادهی ثروتمند و مرموز کمدن ساختهاند.
تیتر فرهنگی: سید شهابالدین ساداتی؛ مدیر گروه ادبیات جهان در مرکز تحقیقات زبانشناسی کاربردی در یادداشتی، به نقد و بررسی رمان معروف «وارث» پرداخته است که به تازگی؛ با ترجمه هانیه عظیمزادگان از سوی نشر شاپرک سرخ روانه بازار کتاب شده است.
مقدمه: رمان معمایی و پرفروش
رِیچل هاوکینز نویسندهی آمریکاییِ رمانهایِ معمایی، گوتیک و داستانهای نوجوان است. او سال ۱۹۷۹ در ویرجینیا به دنیا آمد و دوران کودکی خود را در آلاباما گذراند. هاوکینز در دانشگاه آبرن در رشتهی ادبیات انگلیسی با تمرکز بر ادبیات قرن نوزدهم و موضوع جنسیت و هویت تحصیل کرد. پیش از آنکه به نویسندگی حرفهای روی آورد، چندین سال به عنوان معلم ادبیات در دبیرستان تدریس میکرد. هاوکینز نخست با سهگانهی پرفروش مدرسهی جادو در ادبیات نوجوان شناخته شد، اما بعدها با روی آوردن به ژانر مهیج و گوتیک برای بزرگسالان، مخاطبان گستردهتری یافت. آثار پرفروشی همانند رمان وارث (۲۰۲۴) از جمله آثار مطرح او در این دوره بودهاند. او همچنین با نام مستعار «ارین استرلینگ» رمانهای عاشقانه و طنزآمیز با حالوهوای جادویی مینویسد.
رمان وارث، داستان جولز و همسرش کمدِن را روایت میکند؛ زوجی که زندگی آرامی دور از خانوادهی ثروتمند و مرموز کمدن ساختهاند. کمدِن سالها پیش از ارثیهی عظیم مادرخواندهاش روبی مکتاویش (یکی از مشهورترین و اسرارآمیزترین زنان جنوب آمریکا) چشمپوشی کرده است؛ زنی که شایعات بسیاری او را عامل مرگ چهار همسرش میدانستند. ده سال پس از مرگ روبی مکتاویش، خویشاوندان کمدِن او را فرا میخوانند تا به عمارت باشکوه اما هراسانگیز «اشبی هاوس» بازگردد. جولز که با فشارها و نگاههای مشکوک خانواده روبهرو شده، به این پرسش میرسد که چرا کمدِن تصمیم گرفته تمام داراییهای عظیم خانواده را رد کند. فصلهایی از رمان شامل نامههای روبی است که گذشتهی تاریک، جاهطلبی پنهان و تلاشهایش برای بهدستآوردن کمدِن بهعنوان وارث را آشکار میسازد. با فاش شدن رازها، جولز و کمدِن درمییابند که رهایی از میراث روبی و خانوادهی مکتاویش شاید غیرممکن باشد.

رمان وارث اثر رِیچل هاوکینز بیش از آنکه معمایی دربارهی ثروت باشد، نمایشی روانکاوانه از رویارویی با سلطهی مادرانه، گناه، و تلاش برای فردیتیابی است. فضای گوتیک رمان (عمارت اشبی، با شکوهِ فرسوده و اتاقهای بستهاش) آینهای از معماریِ ساحتِ ناخودآگاه شخصیتها است؛ معماریای که آنان را در خود زندانی نگه میدارد. از طریق مثلث روبی مکتویش، پسرخواندهاش کمدِن، و همسر کمدِن یعنی جولز، نویسنده انتقال بیننسلیِ آسیب، تکرار ناآگاهانهی الگوهای مخرب دلبستگی، و کشمکشهای ناخودآگاه میان همانندسازی و استقلال را در قالبی داستانی بازنمایی میکند. در سطح زیرینِ گوتیکِ رمان، درگیری میان اِروس (غریزه زندگی) و تاناتوس (غریزه مرگ)، عشق و تملک، و میل به با هم بودن در مقابل میل به جدایی جریان دارد.
عمارت بزرگ «اشبی هاوس» نمادی از ناخودآگاه شخصیتها است
عمارت اشبی فقط یک مکان نیست؛ بازنمایی ناخودآگاه خانوادگی مکتویشها است. درها و اتاقهای قفلشده، نامههای پنهان، و هیبتِ سنگین ساختمان همان محتواهای سرکوبشدهی روان را منعکس میکنند؛ همان چیزی که زیگموند فروید آن را «امر غریب» (The Uncanny) مینامید؛ یعنی آنچه باید پنهان میماند اما ناگهان آشکار میشود.
آدمربایی دوران کودکی روبی، بهشکلی مبهم روایت میشود و به مثابهی «صحنهی اصلی» یا سرچشمهی روانزخمِ (trauma) او عمل میکند؛ تجربهای از فقدانِ کنترل و خیانت از سوی دیگری. روبی برای جبران این روانزخمِ دوران کودکی، در بزرگسالی به سمت کنترل وسواسگونهی دیگران (پسرخوانده و چهار شوهرش) گرایش پیدا میکند. روبی (مطابق با مفهوم «همانندسازی با متجاوز») با پذیرفتن نقش سلطهگر، از جایگاه قربانی فاصله میگیرد، به گونهای که هر چهار شوهر او در طول زندگیاش در برابر او نابود شده و فرو میپاشند. بنابراین، قدرت بیرونی روبی پوششی است برای پنهان کردن گسیختگیِ روانیاش.
خودشیفتگی مادرانه و اصل «تملک اُبژه»
فرزندخواندگیِ کمدِن توسط روبی امتداد طبیعی همین الگوی ذکر شده در بالا است. روبی او را نه از سر نوعدوستی، که برای بازسازیِ خودش از طریق مالکیتِ دیگری برمیگزیند. عشق مادریِ او، عشقی خودشیفته و دفاعی در برابر پوچی است. در نظریهی روابط اُبژه، مادرِ خودشیفته، کودک را امتداد منِ خویش میبیند. روبی نیز کمدِن را تبدیل به یک «اُبژهی تملک» میکند و در او بازتابی از تروما و میل خود را میجوید.
برای کمدِن، رابطه با روبی موجب دوپارگی روانی میشود:«وفاداری و نفرت همزمان». او نسخهای درونیشده از روبی را در خود حمل میکند: مادری فریبنده اما سلطهجو که امنیت را وعده میدهد، اما استقلال را میبلعد. فرار کمدِن به کُلرادو در واقع تلاشی برای جداییِ روانی از این «ابژهیِ مادرانهیِ غالب» است، حرکتی که میتوان آن را مرحلهای در فرآیند «فردیتیابی» دانست. با این حال، بازگشت او به عمارت اشبی نشان میدهد که نیروهای ناخودآگاه هنوز حلنشده باقی ماندهاند.
اصل «اجبار به تکرار» و بازگشت به صحنهی اولیه
اصل فرویدیِ «اجبار به تکرار» (Repetition Compulsion) ساختار اصلی این رمان را تعیین میکند. هر نسل، الگوی روبی را آگاهانه یا ناآگاهانه از نو اجرا میکند. بازگشت کمدِن به خانهی مادری، تکرارِ بازگشتِ خود روبی به صحنهی آسیبهای کودکیاش است؛ تلاشی برای مهار چیزی که زمانی غیرقابل کنترل بوده است. نزاع بر سر ارث، استعارهای از تصاحب اُبژهی مادری است. وصیتنامهی روبی نقش «سوپرایگوی مادرانه» را ایفا میکند: قانونی که حتی پس از مرگ نیز خانواده را تحت فرمان خود نگه میدارد. خواندن نامهها توسط جولز نیز همانند فرآیند تحلیل روانی است: کاوش در لایههای سرکوبشده و ترجمهی رمزگان ناخودآگاه. اما هرچه روبی بیشتر «خود را افشا» میکند، هویت او بیشتر فرومیپاشد.
امر زنانه و پیوند رانههای اِروس و تاناتوس
هویت روبی بهعنوان «بیوهی بدجنس» بیانگر اضطراب فرهنگی پیرامون قدرت و میل زنانه است. او تجسم کشمکش میان «غریزهی زندگی» (اِروس) و «غریزهی مرگ» (تاناتوس) است؛ زنی که از راه عشق و کنترل همزمان حفظ و نابود میکند. مرگ مشکوک شوهران او نمادین است؛ این چهار شوهر، نمادِ حذف «پدر» یا میانجیِ مردانهای هستند که تهدیدی برای قدرت روبی به شمار میآیند. هر ازدواج، چرخهای جدید از تکرار است؛ تکراری مطابق با غریزهی مرگ که همواره به بازگشت به نقطهی صفر میل میکند. وصیتنامهی نهایی روبی که کمدِن را وادار به بازگشت میکند، همان تلاشی است برای حفظ کنترل حتی پس از مرگ.
جولز بهمثابهی ایگویِ میانجی
اگر روبی و کمدِن نماد پیوند مخرب مادر-فرزند باشند، جولز نقش «من» (ایگو یا نیروی عقلانی) را دارد که میان سائقها و واقعیت، میان عشق و سلطه، میان گذشته و حال میانجیگری میکند. موقعیت او بهعنوان «غریبه» امکان مشاهدهی دقیقتر ساختارهای سرکوب را فراهم میسازد. ورود جولز به عمارت اشبی شبیه ورود تحلیلگر به روان بیمار است: با فاصله، اما نه بدون درگیری. در سطح روانکاوانه، جولز نمایندهی «اصل واقعیت» است؛ نیرویی که با مشاهده، تحلیل و پرسیدن، قصد دارد ساختارهای دفاعی خانواده را محکم کند. رابطهی جولز با همسرش کمدِن نیز تلاشی برای ساختن یک پیوند سالمتر است: رابطهای که در آن مالکیت یا کنترل جایگاهی ندارند.
اما جولز نیز مجدوبِ روبی میشود؛ احساسی دوگانه از ترس و شیفتگی دارد (نمونهای از «انتقال معکوس» در مفاهیم روانکاوانه). مواجهه با ناخودآگاه همیشه مخاطرهآمیز است. اما حرکت نهایی جولز (تشویق کمدِن به ترک خانه) همان «جدایی نمادین» از اُبژهی مادرانه است که برای ایجاد فرایند «فردیت» ضروری است.
پایان چرخهی گوتیک و فرایند درمان روانی
ترک خانه توسط کمدِن و جولز پایان چیرگی روبی را نشان میدهد، اما این پایان کامل نیست. مادر همیشه درون روان باقی میماند، حتی اگر تغییر شکل یابد. هاوکینز در اینجا واقعگرایی روانکاوانه را نشان میدهد: «درمانِ کامل» ممکن نیست، اما آگاهی از ساختارهای وراثتی و چرخههای تکراری میتواند راه را برای زندگی متفاوت و بهتر باز کند. خانهی گوتیک، نامههای از جهان مردگان، و کاغذهای پنهانشده استعارههایی از مکانیسمهای دفاع روانی هستند: سرکوب، فرافکنی، و بازگشت امر سرکوبشده.
میل، زبان و ساخت سوژه» نامههای روبی
نامههای روبی تلاشی برای تثبیت هویت هستند. او با نوشتن خود را میسازد، میپوشاند، و در عین حال فرو میریزد. زبان او میان اعتراف و انکار، و تهدید و نوازش در نوسان است. «تو»یی که خطاب میکند (کمدِن) هم مخاطب واقعی و هم آینهی خیالی اوست. اما چون هیچ دیگریای نمیتواند سوژه را کاملاً به رسمیت بشناسد، گویی این نامهها هرگز به آرامش نمیرسند؛ میان ارتباط و توهم معلق میمانند.
نامههای روبی را میتوان نوعی «بازگشت اُبژهی مُرده» دانست: چیزی شبیه به حضور یک «اَبرمَن» (سوپرایگو) که از فراسوی مرگ سخن میگوید. این نامهها نه اعتراف هستند و نه روایتِ حقیقت؛ بلکه بازسازی فانتزیهای روبی از خودش هستند. نامهها میکوشند کنترل را حتی پس از مرگ حفظ کنند. در واقع، روبی از طریق روایتگری همچنان خود را در جایگاه مادر مطلق نگه میدارد. این پدیده در روانکاوی به «سلطهی اُبژهی درونیشده» شباهت دارد: اُبژهای که بدن فیزیکیاش از بین رفته، اما ساختار روانی آن همچنان زنده است و عمل میکند. سکوت کمدِن در برابر این روایتگری مادرانه شکلی از «مقاومت» در مفاهیم روانکاونهی فرویدی است: امتناع از گرفتار شدن در زبانِ مادری که به سلطه میانجامد.
نتیجهگیری: میراث بهمثابهی ساختار ناخودآگاه
در رمان وارث، میراث مفهومی روانی است: ساختاری از تمایلات، اضطرابها و روایتهایی که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند. روبی این میراث را با آسیبهای کودکی و میل به قدرت شکل میدهد؛ کمدِن آن را با احساس گناه و وفاداری بازتولید میکند؛ و جولز تلاش میکند آن را تفسیر، ادراک، و در نهایت متحول کند. رمان نشان میدهد که رهایی نه از طریق فرار فیزیکی، بلکه از طریق کنش تفسیری و آگاهی از چرخهی تکرار ممکن میشود.
در پایان رمان، تصمیمِ کمدِن برای ترک دارایی و خروج از ساختار خانوادگی، نشانگر یک «بازسازی ایگویی» است. او از بازنماییهای مادرانهی کنترلگر فاصله میگیرد و به سمت ساخت هویتی مستقل حرکت میکند. از دیدگاه ملانی کلاین، این گسست را میتوان گذار از «وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید» به «وضعیت افسرده» دانست؛ مرحلهای که در آن سوژه میپذیرد اُبژه هم خوب است و هم بد، و میکوشد تا رابطهای انسانی و واقعیتر برقرار کند.
نظرات توسط مدیر بسته شده است